تبليغاتX
نوشته های من

بحث و تبادل نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، دو اقتضای مهم و تعیین کننده دارد که به لحاظ این دو، زندگی رقم می خورد. این دو اقتضا که در واقع ابعاد هندسه زیستن را در این دنیا تشکیل می دهند، زمان و مکان نام دارند. زمان و مکان اقتضای زندگی ما در این جهان مادی می باشند. مکان با تمامی وسعت خود در محاضره زمان قرار می گیرد و در علوم ریاضی و هندسی، مکان خود به سه بخش تقسیم می گردد که افراد آشنا با سیستم محورهای کارتزین، بهتر می توانند این 3 قسمت که محور های X(طول)، Y(عرض) و Z (ارتفاع) می باشند را،  درک نمایند.ضمن اینکه حول این محور ها به شکلی کروی مانند، محور زمان محاط گردیده است. با در نظر گرفتن این شرایط می توان تشابهی میان این شکل و زمینی که روی آن زندگی می کنیم در نظر گرفت. در واقع می توان اینگونه استنتاج نمود که زندگی ما روی چهاربعد در حال گذر است که 3 بعد آن به لحاظ مکان فیزیکی است که در آن موجودیت ما به لحاظ زیست محیطی رقم می خورد و بعد چهارم نیز زمان می باشد. در هر نقطه ای از مکان، زمان نیز وجود دارد، یعنی هرجایی به لحاظ مکان در این دنیا قرار بگیریم، روی محور زمان نیز واقع خواهیم بود. می توان اینگونه تصور نمود که زمان مثل یک دوربین فیلمبرداری همیشه در کنارمان بوده و تمامی اعمال و رفتار ما را در خود ثبت می نماید، بدون هیچ اختیاری برای اصلاح این تصویر برداشته شده.

با این مقدمه کوتاه، بیاییم نگاهی گذرا به اتفاقات پدید آمده و درحال رخ دادن پیرامون خود در زندگی کوتاه دنیوی داشته باشیم.

بیش از یکصد سال از برآورده شدن آرزوی دیرین انسان مبنی بر پرواز در آسمان می گذرد.یعنی آنکه در یکصد سال اخیر انسان از سوار شدن بر چهارپایان پایین آمده و به کمک هواپیما و فضاپیما به دل آسمان گام نهاده و حتی بر روی کره ماه راه رفته است. در همین راستا با پیشرفت در زمینه های ارتباطی نیز فواصل را کوتاه نموده و توانسته دنیا را به یک دهکده جهانی بدل نماید.

این یک حقیقت است. حقیقتی که برآمده از خاصیت زندگی انسانی می باشد.چرا که با توجه به  شرایط حاکم بر زندگی دنیایی انسان (عالمی که آن را ناسوت می نامند)، انسان خواه نا خواه در حال تغییر بوده و این تغییر از بدو تولد تا لحظه مرگ با او همراه است.حال با توجه به وجود نیروهای خدادای، این تغییر توان آن را داراست که در جهت پیشرفت باشد که اغلب هم همینگونه بوده است.

در علم ریاضیات، شاخه ای به نام معادلات دیفرانسیل وجود دارد که در آن معادله ای ارائه می گردد و با فرآیند های مشتق و انتگرال، در آخر به جواب و در واقع اصل مسئله معادله داده شده، منتج می شود. در واقع مشتق به معنای آهنگ تغییر است و انتگرال رسیدن به اصل معادله.

یک مسئله فیزیکی را در نظر بگیریم در شاخه مکانیک. معادله ای داده می شود تحت عنوان مکان – زمان. در آن x نماد مکان و t نماد زمان است. با توجه به شرایط تغییر زمان، مکان نیز تغییر خواهد کرد زیرا در آن می خواهیم بررسی حرکات یک متحرک را درنظر بگیریم. در ادامه می توانیم از معادله داده شده مشتق بگیریم و برحسب آهنگ تغییر زمان، میزان سرعت متحرک را با توجه به شرایط لحظه ای و متوسط آن محاسبه نماییم. اما این پایان کار نیست و با گرفتن مشتق دوم، آهنگ تغییر به لحاظ شتاب نیز حاصل می شود و همه اینها بر حسب جریان زمان، در مکان مورد نظر خواهد بود.

با یک نگاه می توان درک نمود که زندگی انسان نیز به همین شکل است. به انسان مکان و زمان داده می شود و او در این مکان بر حسب گذر زمان زندگی می کند و در این راستا تغییرات وی با یک آهنگ مشخص و منظمی شکل می گیرد. سرعت و شتاب نیز چاشنی این آهنگ تغییر خواهد بود. در واقع زندگی دنیایی خود یک معادله مکان و زمان است که به انسان واقع می گردد تا اینکه از شرایط تغییر خارج شده و عوامل مختلف را پشت سر می گذارد و شکل معادله تغییر می یابد و حال انتگرال زندگی انسانی رخ می دهد و او طی فرآیند معاد به اصل خود باز می گردد. در حقیقت انسان با خروج از محورهای محاصره شده مکان در دل زمان، به زندگی خود با تمام تغییرات پایان داده و از بیرون تصاویر گرفته شده در طی آن دوران را ملاحظه می نماید و در این حال می تواند به شرایط سعادتمتدی یا برعکس آن پی ببرد.ما در تعالیم دینی خود می بینیم که از معاد و بازگشت به اصل خویشتن صحبت در میان است. در معادلات دیفرانسیل هم صحبت از انتگرال گیری و رسیدن به اصل تابع می باشد.

با تامل در موضوعات بیان شده، می توان گفت که نشانه های زندگی انسان را می توان در علوم ریاصی و فیزیک دنبال نمود.شاید کسی بگوید که پس سهم و نقش فلسفه و علوم انسانی چیست؟ در جواب باید گفت که بزرگترین فیلسوفان دنیا در ابتدا ریاضی دان بوده اند، مثل دکارت، ضمن اینکه فلسفه نیز خود دارای خصیصه هاییست که اگر در آن دقت کنیم، بارقه هایی از وجود ریاضی و فیزیک در آن مشاهده خواهیم نمود.

در حقیقت می توان اذعان نمود که زندگی ریاصی بوده و فیزیک مفهوم و تفسیر زندگی است. حل مسائل فیزیک به کمک ریاضیات امکانپذیر است و کاربرد ریاضی با فیزیک معنا می یابد. درست مثل قانون سوم نیوتون که موضوع عمل و عکس العمل را بیان می دارد.این در زندگی انسان به وفور قابل ملاحظه است. آنجا که گفته می شود احترام هر کس نزد خودش است بدین معناست که هرقدر که احترام گذارده شود، همان اندازه نیز احترام دیده خواهد شد.

 در علم ریاضی 2+2=4 می باشد، این مقدار یعنی عدد چهار همیشه در علم ریاضی ثابت است، اما در فیزیک لزوما دو عدد چهار با یکدیگر برابر نیستند. مثال اینکه در قسمتی 4 عدد سیب وجود دارد و در قسمتی دیگر 4 عدد هندوانه. هردو به لحاظ تعداد 4 هستند اما هرگز برابر با هم نیستند.

مجال برای بحث بیشتر کافی نیست. آن چه که می توان استنباط نمود، این است که ماهیت زندگی انسان بر مبنای علم و آگاهیست و اقتضای آن پیشرفت و رسیدن به کمال از سوی بشر می باشد. زمانی انسان آرزوی پرواز در ارتفاع چندمتری از سطح زمین را داشت اما با گذر زمان توانست از جو زمین نیز خارج شود. بدون شک آفرینش انسان بی هدف نیست و موضوعی که از آن صحبت شد، کلیتی از زندگی و حقایق زندگی بشری می باشد که در علوم دینی و عرفانی اسلام، بدان در قسمتهای مختلفی تاکید گردیده و تنها کمی تامل و تفکر را برای درک بهتر می طلبد. پس با این حساب چه خوب است که بتوانیم با یک بازنگری، آهنگ تغییر در زندگی را که امری اجتناب ناپذیر قلمداد می شود را در جهت  رشد و تعالی رهنمون سازیم که هنگام بازگشت به اصل خویش، سعادت روزیمان گردد. به یاد داشته باشیم که پروردگار می فرمایند: از روح خود در گل انسان دمیدم. یعنی ساحت روحانی انسان شاید تنها چیزیست که انسان بدون واسطه ار وجود مقدس پرودگار متعال دریافت داشته است.

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چندروزی قفسی ساخته اند از بدنم

hesam7E7

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 13:35 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

یلدا

او را دوست می داشتم...

از عشق می گویم...

 صحبت از مهر و وفاست...

می خواهم باز اوج بگیرم و پرواز کنم...

اما...

آیا بازهم آسمان تاب مرا دارد؟

عزم جدایی از زمین دارم...

طراوت بهاری عشق مرا به گرمای تابستانی خود برد...

اما...

چه کسی هست که در تموز عشق یادی از خزان در پس آن کند؟

خزان آمد و برگهای سبز بهاری که خانه پرستو ها بود اینبار زیر پا له شد...

هوا سرد نبود اما، از تابستان عشق هم خبر...

باران سبز هارا می شست و زرد می کرد...

تا که یلدا آمد...

یلدا نوید آغاز راهی برای رسیدن به بهار می داد...

اما...

او را دوست می داشتم...

می خواهم از آسمان بگویم...

خزان را می گذرانم...

از پس پایان این شب طولانی خزان به سر آمد...

همه گویند که پایان شب سیه سپید است...

اما...

پگاه رخ نمایان کرد...

تیرگی تسلیم سپیده شد...

خواب به سر آمد...

اما...

سرخی خورشید از پس زاویه ای سخت پیدا شد...

صحبت از اتمام شب بود...

چشم و دل هر دو بیدار شدند...

کس چه می داند که از پس این بیداری چه رویایی بود...

اما...

اما... من از چه نگران بودم؟

از امتداد شب یا انتهای آن؟

می خواهم باز هم پرواز کنم و بالا برم...

گرچه شب طولانیست!

اما...

 شب، شبه احیاست شبه بیداریست...

شب شبه یلداست شبه آزادیست...

Hesam7E7

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 17:33 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

یادت به خیر دائی جان ناپلئون

کاش می شد که روزگار به هیچکسی بد نمی کرد

قلب آدما رو با تیرگی ها سنگ نمی کرد

شاید خیلی ها یادشون بیاد، منظورم اون سریالی هست که سالها پیش از تلویزیون ملی ایران پخش می شد و مردم می نشستن پای گیرنده ها و اونرو تماشا می کردن!

البته من خودم سنم اونقدرا نیست که اون رو در اون زمانها دیده باشم اما خوب حدودا 13 سال پیش کتابشو خوندم و بعد از اون روی CD سریالشو دیدم.منظورم "دائی جان ناپلئون هست".همون که یه پیرمردی که بزرگ خانواده بود هر اتفاقی که می افتاد رو می انداخت گردن انگلیسها...!!!

برای نوشتن این دستنوشته ای که پیش رو دارید خیلی فکر کردم که چه اسمی انتخاب کنم و چیزی بهتر از همین عنوانی که در ابتدای نوشته هست نیافتم.شاید به دلیل کم سواد بودنم باشه.

قبول دارم که سوادم چندان تعریفی نداره ولی خوب اونقدر مطالعه داشتم که بفهمم هنوز خیلی نمی دونم و فعلا باید بچرخمو مطالعه کنم تا بدونمو بفهمم.

اینکه جریان از کجا آغاز شد که دست به نوشتن زدم چندان مهم نیست چون جسته گریخته از این کارا زیاد کردم (لااقل تو 6 سال اخیر به گواه وبلاگم) اما خوب دیگه ...

زیاد معطلش نکنم بریم سر اصل داستان.

جریان از اینجا شروع میشه که حس ملی گرایی یا همون Nationalist در من زیاد هست و خیلی اوقات دلم برای ایران دلم می سوزه.

دنیای امروز در ترافیک ایزمها و مکاتب مختلف گیر کرده.تعاریف مختلف فلسفی و جامعه شناسی و مردم شناسی با تکیه بر مسائل فرهنگی و تاریخی مقتضی سراسر دنیا رو احاطه کرده و این روزها هر کس با هر رفتار و منشی خواسته یا ناخواسته عضوی از این مکاتب و ایزمها شده.هر کس حتی اگر اصرار هم بورزد که هیچ جهان بینی را دنبال نمی کند باز هم به نوعی تفکرات ایدئولوژیک خواهد داشت.از خودم بگم که راحتتر موضوع جا بیفته، من خودم به شخصه به یک سری مسائل به صورت خودجوش (اعتقاد درونی منظورمه) ایمان دارم و هنگامی که با تشویق برخی دوستان عزیزم که در پایان مقاله نامشان را خواهم آورد به مطالعات اینچنینی روی آوردم فهمیدم که من هم عضوی از همین ایزمها یا همان مکاتب فلسفی هستم.

فکر فلسفه فریبی، هنر و تاریخ و عرفان

بازی تولد و مرگ احتمال صفر امکان

من اونقدر ها بزرگ نیستم که بخوام مقاله ای راجع به انسان شناسی و مناسبات اخلاقی و انسانی بنویسم اما می خوام به اندازه خودم لااقل از دنیای درونی ایران زمین حرف بزنم و انتقاد کنم.مطمئنا خودم هم به نقد خواهم کشید...

دنیا امروزه روی یک لغت بسیار زیبا می چرخه و اون هم چیزی نیست جز "مدرنیته" که شاید معنای لغوی آن در فارسی تجدد گرایی باشه.

به اندازه خودم صحبت کنم و پا فراتر نگذارم چون من نه فیلسوفم نا جامعه شناس، می خوام فقط در باره اونچه که دارم می بینم حرف بزنم.اگر از دنیای خارج از محدوده این گربه دوست داشتنی حرفی نداشته باشم اما دنیای درون اونرو خوب میشناسم.

می خوام راجع به مدرن شدن مردم توی ایران حرف بزنم، در مورد ناهماهنگی هایی که تو کشور ما حداقل توی این روزها موج میزنه صحبت کنم.اینکه مردم گردنبند فروهر می اندازند و اما اصلا نمیدونند حتی اسمش چیه یا اینکه اصلا نماد چی هست.بعضی ها که بهش میگن اهورا مزدا.فروهری که دو بال داره و هر بال 3 ردیف پر که سمبل همان شعارهای گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک می باشد.چیزی که هموطنان مومن به آئین باستانی زرتشی اونرو شعار دینی خود می دونن اما خوب تاریخچه فروهر نشان میدهد که دستاورد آیین زرتشت نیست.

هرچند که به نظرم این چیزها چندان پر اهمیت و تاثیر گذار در آدم بودن انسانها یا انسان بودن آدمها نخواهند بود. روز به روز بر طرفداران آئینهای باستانی ایران زمین افزوده میشه بدون اینکه از اصالت آن آکاهی در بین این طرفداران وجود داشته باشه.

مکث کن آوای تاریخ، قدرت و ثروت و شهرت

امپراطوری تزویر

محنت و لعنت و وحشت

من جهان بینی ندارم من الفبای جدیدم

من فقط عشق فقط...

حضرت امام حسین (ع) می فرمایند: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید...

سال 1385 بود، یک متنی نوشتم راجع به سد سیوند.اونروزها دیگه تصمیم بر این بود که سد سیوند آبگیری بشه و بر اثر اون هم رطوبت ایجاد شده موجب پیدایش گل سنگ روی سنگهای آرام گاه ابدی کوروش هخامنشی پادشاه بزرگ ایران زمین می شد و در نتیجه به مرور این مقبره مقدس ایرانیان در منطقه پاسارگاد حوالی استان پارس به تدریج از بین می رفت.من توی نوشته های خودم از کلماتی استفاده کردم که ظاهرا موافقت من با آبگیری سد رو نشون میداد، دم رفیقم امید بصیر (شادمهر) مدیر مجله اینترنتی IRAN-IRAN گرم که این نوشته من رو برای اعضای گروه  فرستاد و اون زمان حدود 100هزار نفر اونرو مطالعه کردن.چقدر فحش و توهین به من داده شد از طرف خواننده های مطلب. من رو به وطن فروش بودن محکوم کردند و معترض به موافق بودن من برای داستان آبگیری بودند.

وقتی منشور کوروش هخامنشی وارد ایران شد رفتم موزه ایران باستان و ازش بازدید کردم، مردمی آمده بودند دمشون گرم که اومده بودن اما گویا براشون دیدن چنین قطعه ارزشمندی با رفتن به پارک ملت تفاوتی نمی کرد، نمیگم همه اینطور بودن اما خوب بخش اعظم ایشان چنین مرامی شامل حالشون می شد.

اینروزا تو مملکتمون کوس ایرانی بودن و بازگشت به فرهنگ اصیل ایرانی و ضد عرب بودن به لحاظ دین و آئین و کاربرد لغات مشترک در این دو زبان تقریبا از هر سویی به صدا در میاد اما سوال اینجاست، این افراد نوازنده این کوس به معنای واقعی نه به معنای حقیقی چقدر مجری مرام و مسلک ایرانی هستند؟تا چه اندازه برای فرهنگ اصیل ایرانی ارزش قائل می شوند؟

منظور من اون فرهنگی هست که روی کتیبه های پرسپولیس و دیگر جاهای متعلق به ایران باستان یافت می شه یا در نوشته های کتب مرتبط قرار داره نه اونچه با تحریف بسیار و تبلیغات استثمارگرایانه به خورد مردم داده میشه.

کمی بالاتر گفتم که واقعی نه حقیقی.من خواستم طبق اعتقاد درونی خودم بین واقعیت و حقیقت تفاوت ایجاد کنم.

واقعیت اونچیزی هست که ما می سازیم اما حقیقت اونچیزیست که باید باشه.

حقیقت اینه که ظلم یک موضوع بسیار زشت و نارواییست که نباید وجود داشته باشه اما واقعیت اینه که ما به همدیگه ظلم می کنیم.

حقیقت اینه که ما آدمها باید به هم نزدیک باشیم و به همدیگه عشق بورزیم اما واقعیت اینه که روز به روز از هم فاصله میگیریم و از هم دور میشیم حتی مادر و فرزند.

ارتباط ها از همه حالت خاص دنیای مدرن و تکنولوژیک رو پیدا کرده.نمی خوام بحث آلوین تافلر و اثر جاودانش یعنی موج سوم رو به میان بیارم و به تعریف و تمجید یا انتقادش بپردازم.می خوام تنها اونچیزی که می بینم رو بگم، اونچه که خیلی ها ازش اینروزها ناراضی هستند و اما خودشون مجریان همون داستان هستند.

فقط هم راجع همین جامعه ایرانی حرف بزنم بهتره.

اونروزی که من در مورد سد سیوند نوشته بودم یک جمله رو زیاد بهش تاکید داشتم که گفته بودم فرهنگ و ادب و منش کوروش هخامنشی رو با رفتار هامون زیر پا له کردیمو از بین بردیم حالا نشستیم و غصه از بین رفتن آرامگاهشو می خوریم؟؟؟!!!

آیا واقعا غیر از این هست؟

یک نگاهی به آداب و رسوم ایرانیان در هر دوره زمانی حتی تا همین 20 سال پیش بندازیم شاید کمی مفهوم این جمله جا بیفته!

جشنهای ایرانی، برنامه های خاص حلول هر ماه و فصل و یا سال نو، مراسم ازدواج و خواستگاری، خرید کردن و یا توی هر زمینه دیگه که راجع بهش مطالعه کنیم می بینیم که همه اینها برای نزدیک شدنه آدمها و در واقع کنار هم بودنشون هست.مراسم اجتماعی ایرانیان در هر دوره تاریخی نه فقط پیش از اسلام بلکه در هر دوره ای نشان گر فرهنگ غنی مردم گرایی بوده.فرهنگی که خار چشم خیلی ها بوده اما بزرگ مردمانی بوده اند که با جان و دل و حتی با خون خود ازش دفاع کردند و امروز به دست ما رسیده.در عوض روزگار امروز فرهنگ ایران زمین چگونه است؟

اینروزها وقتی صحبت از این چیزها میشه همه اول فحش به دولت و رژیم میدن.اصلا توهین به نظام حکومتی توی ایران به نوعی اعلام روشنفکری و مدرن بودن شده.همین که یک نفر می خواد بگه که آزاد اندیش هست اول دولت حاکم رو مورد توهین قرار میده و بعد هم بحث ولایت فقیه به میان میکشه بعد هم صحبت از زندانیان سیاسی می کنه کلا یه حرفهایی میزنه بعدش عربها رو به باد توهین میگیره.

یادت به خیر دائی جان ناپلئون تو می گفتی که کار کار انگلیساست اما هیچ کس باور نمی کرد.

3 سال پیش توی یک سیمنار به اسم خلیج همیشگی پارس شرکت کردم و یکی از اساتید بزرگ تاریخ کشور اشاره به این موضوع داشت که طرح تغییر سینوس پرسیکوس(خلیج پارسی به زبان یونانی) به خلیج عربی اولین بار توسط یک مارشال انگلیسی ارائه شد.

یادت به خیر دائی جان ناپلئون...

بحثی دیگه راجع بهش ندارم و خوده خواننده بهتره که دیگه ادامه داستان خلیج رو پی بگیره.

یک بار دیدم بین رفقا صحبت از دوست داشتن جنس مخالف هست و نوع ابراز علاقه، متوجه شدم که همه متفق القول هستند که باید جنس مخالف رو بین زمین و هوا نگه داشت که طرف نه زیاد فکر کنه دوستش داری نه اینکه حس کنه نمی خوایش، باید طوری رفتار کنی که مثل سایه بری تا بیاد دنبالت!!!!!!!!!!!!!!!!

نباید به زبون بیاری که دوستش داری، باید 10 بار اون بگه یکبار تو، وقتی که این حرف رو از زبان چند مشاور روانشناس هم شنیدم دیگه واقعا...

اینروزها نه قولها قوله نه قسم ها قسم حرف هم که دیگه واقعا باد هواست.

رابطه ها همه شده فیس بوکی، ابراز علاقه ها در همون حد Like گذاشتن زیر عکسها و نوشته ها تو فیس بوک شده.

دوره هم نشینی ها در حد CM گذاشتن پای Status ها و عکسها و Tag شدن توی شبکه هایی مثل فیس بوک هست.

با هم بودن آدمها مجازی شده، وقتی به هم میرسن دائما از درد و رنج هاشون میگن و از مشکلات اقتصادی (شاید به خاطر اینکه دوستشون ازشون کمک نخواد) و خلاصه کلی انرژی منفی میدن ولی وقتی می خوان عکس تو فیس بوک بگذارن طوری ژست می گیرن که هرکس از اینور میبینه فکر می کنه به تازگی رئیس کمپانی B.M.W شده.

اینروزها دیگه کوکب خانوم توی تنور نون نمیپزه، یک تیکه باگت از توی فریزر در میاره میذاره تو ماکروفر و داغ می کنه اگه مهمون هم زنگ در رو بزنه اول از تو آیفون تصویری نگاه می کنه اگه حوصلشو نداشت در رو باز نمی کنه!!!

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

چقدر این جمله که میگه از ماست که بر ماست پر مسمی هست.

عزیزمو دوست دارم گفتن فقط در حد نوشتن CM توی محیط های مجازی اینترنتی شده.

سال 1966 وقتی طرح ساخت هواپیمای غول پیکر بوئینگ747 ارائه شد، به گفته وب سایت رسمی این شرکت، ساخت این هواپیما مفهوم دهنده ایجاد دهکده جهانی شده و با وجود این هواپیمای قاره پیما دنیای کوچکتر شد و مردم به هم دیگه نزدیکتر شدن.

لغات دهکده جهانی Global Village و جهانی شدن  Globalization هم در ظاهر و هم در معنا و مفهوم بسیار زیبا و جذاب هست اما چقدر از این پروژه اجرا شده؟آیا پیشرفت تکنولوژی واقعا مردم رو به هم اونقدر نزدیک شده که همه مردم یکدست شده اند؟ایا واقعا نژاد پرستی از بین رفته؟آیا مردم همه با هم کنار هم و مثل اهالی یک دهکده کوچیک دارن زندگی می کنن؟اگه نژاد پرستی از بین رفته چرا ما روز به روز با عربها دشمن تر میشیم؟بیشترین ظلم رو اسکندر و همراهانش و مغولها به ما کردند و در کمی بعد تر انگلیس و روس و پرتغال و.... پس چرا ما فقط از اعراب تنفر داریم؟

اگه دنیا به یک دهکده تبدیل شده پس چرا هر روز مرزهای نقشه های جغرافیایی در حال پر رنگ تر شدن هستند؟چرا ار جدایی طلبی برخی اقوام (لااقل در ایران) حمایت میشه؟

چرا طرح های تجزیه طلبانه در داخل این گربه دوست داشتنی مورد حمایت هست؟

گفتم وارد مصادیق فلسفی و این قبیل نمیشم اما واقعا چه بلایی سر این جامعه داره میاد که هر لحظه فردگرا تر از قبل میشه و ایدئولوژی افرادش بر محور I Love Myself می گرده؟

چرا دائما همه چیز گردن حکومت یا ارگانهایی که کمترین نقش را دارند می افته؟روابط بین آدمها به خاطر دولت هست؟به خاطر حکومت هست؟

دائما بر سر زبانها نام کوروش و ایرانیان باستان و فرهنگشون هست پس دیگه چه ربطی به دولت داره؟

از ماست که بر ماست

دولت گفت که همدیگر را به خاطر فیس بوک از دست بدید و به جای دیدار های حضوری و دور هم نشینی تو Community  های مجازی با هم قرار بگذارید برای دیدار؟

"روزگار غریبی است نازنین"

کجایی حافظ زمان که ببینی این جمله تو الآن بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا کرده!

قانون برده داری سالهاست که الغا شده اما این الغا به معنای از بین رفتن این عمل کثیف غیر انسانی نییست بلکه برده داری شیوه نوینی پیدا کرده و اون هم چیزی نیست جز اینکه این روزها انسانها برده خویشتن شدند و از خود بیش از هر زمان دیگر بیگاری می کشند.برده داری به شکل جدید توی دنیا پیاده میشه و آدمها اینروزها بنا به خواست خود جان میکنند تا زنده بمانند!!!!!!!!!!!!!

درد انسان امروز تنها فرد گرایی نیست!

درد انسان امروز فراموشی حقیقت خویش است.حقیقت از دست رفته، مثل معصومیت از دست رفته، که در اصل باید گفت انسانیت از دست رفته!!!!!!!!!

برده داری نوین مقتضی ترین شبه جمله ایست که می تونم برای روش زندگی انسان در روزگار کنونی به کار ببرم.

من حداقل این موضوع رو در داخل کشور به چشم دارم می بینم.

گاهی اوقات به کارگرانم حسرت می خورم.گاهی اوقات به جهان سومی بودنم افتخار می کنم و گاهی به تک اتاق کوچیک 6 متری کارگرهای زیر دستم حسادت می ورزم.

حداقل از پس این دنیای جهان سومی من هیچ بمب و سلاح کشتار جمعی ساخته نشده.مرتضی گفت از پس این پیشرفت تکنولوژی متمدن شدن به شیوه جدید بود که بمب اتم ساخته شد.

یاد اون چند روزی که به کویر رفتم به خیر.اونجا تنها چیزهایی که از دنیای امروز کار می کردند اتوموبیل ها و ساعتهای موچی بودند.البته لامپ هم داشتیم اما از اینترنت، موبایل،فیس بوک و دنیای مجازی خبری نبود و همه چیز رنگ حقیقت داشت.حقیقت این بود که رملها با وزش باد مهاجرت می کردند و زیبایی می آفریدند.حقیقت این بود سکوت کویر آرامش بخش بود و هیچ فریادی در آسمان بی کران و پر ستاره کویر گم نمی شد.

حقیقت این بود که...

واقعیت این است که اینروزها موجودی به اسم انسان اسیر خود شده و خودش را به بردگی خود فراخوانده.

جمله بندی های متناقضی دارم.معلوم نیست بالاخره نوشتار ادبی رو حفظ می کنم تو جملات یا نه!!!

یاد اون دستونشته خدوم افتادم به اسم سرشار از سردرگمی...

فاصله Distance موضوعیست که روز به روز چمشگیرتر میشه!

فاصله بین آدمها، بین قلب ها، بین درون و برون آدمها، بین خود آدمها بین همه و همه...

نمیدونم چرا آدمها وقتی تنها هستند بیشتر علاقمند به شنیدن آهنگهای غمگین هستند.

فردگرایی، خودمحوری و در نتیجه I Love Myself هر چند که حتی در عشق ورزیدن به خود هم آدمها متناقض شدن.

دارم یه قصه می سازم از این تنهایی بی تو

بیا بشکن روایت رو تو نقشه تازه ظاهر شو

ثبات لغت بی معنای این روزگار شده.وقتی که از مهاجرت رمل ها(ماسه های بیابان ها) گفتم یادم آمد که از ثبات حرف بزنم.ادبیاتم زیاد خوب نیست نمیدونم الان از صنعت متناقض نما استفاده کردم یا تضاد و طباق اما فقط می خوام بگم که رمل با حرکت باد تغییر موقعیت میده که زیبایی خلق کنه اما ما آدمها بی ثباتی می کنیم تا قدرتمون رو نشون بدیم (برخلاف ادعای ثابت قدم بودنمون تو هر زمینه ای) اما با این حرکت زشت ترین حرکت ها رو از خود به جای می گذاریم.

مثال بارزش هم همینی هست که می بینیم، نقض کنندگان حقیقی حقوق بشر، مجریان اصلی قانون حقوق بشر هستند.

منشور کوروش فقط و فقط تو موزه معنا داره و هیچ جایی برای اون در هیچ نقطه از این کره خاکی پیدا نمیشه.آثار باستانی را می خواهیم چه کار؟فقط واسه اینکه بذاریم تو موزه و بعد بریم پول بدیم بلیط بخریم و تماشا کنیم.

نگران هستیم که مزار ذوالقرنین به زیر آب بره اما حواسمون به این نیست که بنیانگذار حقوق بشر توی دنیا بوده، نگران این هستیم که این سینا را به عنوان یک دانشمند عرب معرفی می کنند توی بریتانیکا اما در سال هیچ وقتی را صرف نمی کنیم که به مزار او در هگمتانه بریم و در ازاش پاسپورتها مملو از ویزای دوبی و مالزی و ... هست.

دائما می گوییم که جلال الدین بلخی ایرانی بود و ترکها وی را از ما دزدیده اند بیت اول بشنو از نی رو هم کامل بلند نیستیم و خودمون رو آدم آزاده ای می دونیم.

گله نمی کنم واقعیت رو می گم.واقعیتی که گاهی با حقیقت یکی میشه.چرا می گم واقعیت چون...

اگه تونستی خودت بگو چرا.

یادت به خیر دائی جان ناپلئون که می گفتی کار کاره انگلیسیهاست.

خیلی حرفها هنوز موندن، این پایانش نیست.

یادمان باشد اگر دین نداریم پس لااقل آزاده باشیم

تم آوای کلیسا وهم نجواهای بودا ورد معبد های هندو

جرات انکار خدا

خط مبهم کتیبه، باغهای سبز بابل، کاخهای تخت جمشید

ناله های ویلن سل

فکر فلسفه فریبی هنر و تاریخ و عرفان

بازی تولد و مرگ احتمال صفر امکان

به دنیا اومدم تا عاشقت باشم

مکث کن آوای تاریخ قدرت و ثروت و شهرت

امراطوریه تزویر

محنت و لعنت و وحشت

من جهانبینی ندارم من الفبای جدیدم من فقط عشق فقط تو

من به آرامش رسیدم

قرنها میان و میرن یک چرا بدون پاسخ

من و تو هزار سال بعد

عشق زندگی تناسخ

به دنیا اومدم تا عاشقت باشم

به دنیا اومدم تا عاشقت باشم

هرچند که می دانم خیلی کم هست و زمان زیادی می برد که کاری در خور تقدیمشان کنم اما این ناچیز را نیز تقدیم دومرد بزرگ می کنم که دوباره زیستن را در اندک مجال با هم بودن به من آموختند:

استاد حسن گوهرپور

استاد مرتضی گلپور

ادامه خواهدداشت اگر خدا بخواهد To be Continued God willing

از دستونشته های HESAM7E7


 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 14:37 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

و او فكر مي‌كرد كه مي‌تواند بهشت را از جهنم تشخيص دهد

و يا خوشي را از درد!گاه از او مي‌پرسيدم كه آيا مي‌تواند مزرعه‌اي سبز را از ريل فولادي سرد تشخيص دهد؟و او تنها مي‌خنديد و با غرورش به من طعنه ‌‌مي‌زد!اما گريه‌هاي من از غم طعنه‌هاي او نبود!من مي‌گريستم چون اورا از دست مي‌دادم!او و غرورش را!او و طعنه‌هايش را!اما او واقعا مي‌توانست لبخندي واقعي را از لبخندي دروغين تشخيص دهد؟

آيا او مي‌توانست كه عشق را بفهمد؟آيا او محبت را مي‌دانست؟شايد او هرگز عشق را نمي‌دانست و هرگز محبت را نمي‌فهميد اما من عاشق او بودم .او قهرمان واقعي را با اشباح اشتباه مي‌گرفت!او گاهي عشق را به لحظه‌اي مي‌فروخت!روزهايي مي‌آمدند كه او خاكستر را با درخت سبز رنگ عوض مي‌كرد!هواي داغ را با نسيم!آسايش و خنكي را با غل و زنجير!اما من باز گريه‌ام ازين بود كه اورا از دست مي‌دادم.

او حتي در جنگ پياده روي مي‌كرد و گاهي به عقب مي‌نگريست و من را مي‌ديد كه از دور مراقبش بودم اما تمسخر‌آميز لبخندي مي‌زد و من در دلم از دور شدن او می گریستم!در قفس مي‌ماند و در باغ چرخيدن منو بيهوده مي‌پنداشت.اي كاش اينجا بود!اي كاش اينجا بود!اي كاش هرجا بود من هم بودم!ما دو روح گمگشته هستيم كه در كاسه آبي مثل ماهي ها شنا مي‌كنيم.سالها در روي زمين زندگي مي‌كنيم اما به دور از هم و من هميشه در حسرت اينم كه اورا لحظه‌اي حتي از دور ببينم!

ای کاش که پائیز به سر می آمد با آمدن شب یلدا

اما افسوس كه ديگر...............................

و اي كاش تو اينجا بودي!

از دستنوشته های Hesam7E7

+ تاريخ سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:27 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

شاید خودش ندونه، اما هر لحظه صداشو می شنوم که میگه تحمل کن، بهم میگه که طاقت بیارم.....

عشق. علاقه شديد قلبي، بيش از اندازه كسي را دوست داشتن! آنقدر دوست داشتن كه آدم از خودش هم بگذره! دگرخواهي و ......

زندگی تو شرایط یک پادگان هم شرایط جالبی داره، اینکه تو پادگان نباشی اما باید خودتو توی اون تصور کنی!

به قولی این روزها دنیا یه شکل حاصی به خودش گرفته، نمی دونم دنیا یه طوری شده یا آدمها!

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم چی، یادش به خیر دوره دبیرستان که بودیم یکی از درسهامون تو کتاب ادبیات فارسی مربوط به یک شعر بود از اگر اشتباه نکنم فخرالدین اسعد گرگانی، شاید هم راجع به شاعرش اشتباه کنما نمی دونم، مهم مضمونش هست که می گفت برای دیدن معشوق سالهای سال هم منتظر بشینی تا بالاخره یک روز ببینیش باز هم شیرین و ارزش داره، خوب من موافق 100% این موضوع هستم.

نمی دونم چرا دائما میگه طاقت بیار، خوب باشه طاقت میارم، چه خوب که می دونه الان تو چه حالتی هستم، واقعا خوشحالم که از دور حرارت سوختن منو حس می کنه اما با انرژی خاصی بهم میگه طاقت بیار، ازش ممنونم.

یاد متن عشق واقعی خودم افتادم که مدتهاست تو بلاگم گذاشتم.راجع به علاقه بین دریا و آسمون، عجب عشقیه بین این دو! واقعا که عشق رو باید ازشون آموخت.

صداش تو گوشمه میگه که طاقت بیار...............

باشه طاقت میارم، شب طولانیه اما شیرینه چون شبه یلداست، تاریکه اما اینقدر زیباست و دوست داشتنی که همه دلها تو اوج سرما به هم نزدیک میشن!

آره شبه و خیلی هم بلنده و روز کوتاه اما من این شب بلند رو خیلی دوست دارم، آخه شبه یلداست، شبی که همه رفتن پائیز رو جشن میگیرن، دیگه خبری از بارونهای حزن انگیزو ابرهای سیاه پر بغض نیست،، قراره که همه جا سپید پوش بشه و کم کم تو جاده ای که انتهای اون به بهار ختم میشه قرار بگیریم، باشه تحمل می کنم، من این شب طولانی رو تحمل می کنمو خیلی هم دوستش دارم.

من طاقتم بالاست چون میدونم طعم شیرینی رسیدن اونقدر شیرینه که به محض وصال هیچ اثری از تلخی نیست.

من تاب آوردنو سوختنو خوب بلدم، می دونم چی کار کنم که وقتی آتیش خوابید من بدون هیچ تاثیری از آتیش و با انرژی و نشاط بیشتر آماده باشم.

پائیز تموم میشه، یلدا میاد و خزانو با اومدنش می بره، به قول محمد اصفهانی اندکی صبر سحر نزدیک است....

من تحمل می کنم، من شب طولانی رو می گذرونم به امید صبح روشنی که دیگه از پائیز و خرد شدن برگهایی که روزی سایبون پرستو ها بودن خبری نباشه، من تا اومدن یلدا برای سپید پوش شدن روز صبر می کنمو از غم سیاهی ابرهای پائیزی خم به ابرو نمیارم....

صدات توی گوشمه که میگی تحمل کن و باز هم برای اثبات خودم آروم میگم باشه و تحمل می کنم......

زندگی سرشار از ای کاشها شده که نباید اینگونه بمونه، من می خوام دنیار و عوض کنم پس از خودم شروع می کنم.....

به قول معروف زندگی زیباست ای زیبا پسند، زیبه اندیشان به زیبایی رسند، آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش باید از جان هم گذشت. پس می گذریم، پائیز و تحمل می کنیم به امید آمدن یلدا که پائیز و از بین می بره....

 

 

من صبوری رو از تو آموختم پس صبر می کنم. خوب می دونم که میدونی

دنیای این روزای من................

 

دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزای من درگير تنهاييم شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده 

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم

هر روز اين تنهاييو فردا تصور مي كنم

هم سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست

اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست 

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم 

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم 

دنياي اين روزاي من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده

منتظرم

+ تاريخ شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:50 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

در بیابان زندگی هرچند گلی نمیروید

در بیابان زندگی هر چند بارانی نمیبارد

در بیابان زندگی هرچند هیچ کاروانی اطراق نخواهد کرد

اما بازهم سایه بانی بساز و زیر آن بنشینو منتظر باش

بر کویر سینه شاید هیچگاه باران عشق نبارد

اما باز هم چتری داشته باش همراه

زیباترین خلقت از دیار عدم آمده است

پس امید را می بایست با قلب آمیخت و صخره های گذرگاههای سخت را با آن پشت سر گذارد

برکه های آئینه نمای سراب زندگی را بگذار و بگذر

حقیقت تشنگی به حضور آب است

تشنه باش و پر امید پی آب بگرد

تشنگی را فخر وجودت کن هرچند که لبان خشکیده ات و چهره سوخته ات دیگر تاب ندارند

تشنه باش تا آب را بفهمی

تشنه باش تا بدانی سهراب از پی آب را گل نکنیم ،چه میگفت

تشنه باش که که عظمت فرو نشاندن اندوه دلت را با آب ادراک کنی

تشنه باش که سهم تشنه آب زلال است و سیراب هر گاه خود را در آن بیند آنرا زلال داند

اما تو ...

آنگاه که تشنه بودی و خود را در آب ندیدی ،آن زلال است و تو تشنه آن بودی

در بیابان زندگی گلی نمیروید

در بیابان زندگی بارانی نمیبارد

اما تو پی آب باشو به امید روئیدن گل بخند

در بیابان زندگی کاروانی اطراق نخواهد کرد

اما در سبزه زار دل عشق را مهمان کن

به مثال تشنه ای که مشک آب را پی میگیرد

آنگاه که هیچ نبود ،زیباترین بود

از عدم تورا خلق کرد در بیابان تشنه و تنها

به خود آفرین گفت

که تو تشنه لب به دنبال آب باشی و سیراب گردی

تشنگی را قدر بدان که باران عشق تنها به لبهای خشکیده سوزان ترنم بهاری می بخشد

این سپید را بخوان و به دندان ادراک ببلع،که از تشنگی گفت و خود تشنه عشق بود و دنبال مشک زمستان منش معشوق میگردد

از دستونشته های Hesam7E7

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 12:59 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

نمیدونم از کجا باید آغاز کرد...

از کدوم لغت استفاده کنم...

بین اگر و ای کاش مردد هستم...

اما را هم میخواهم اضافه کنم اما نمیدانم از کدام در کجا استفاده کنم!

فقط میدانم برای نوشتن دلیل دارم...

آیا این حرفهایی که میخواهم بگویم آرزوست و دست نیافتنی یا که هنوز هم هستند آدمهایی که مفهوم دوست داشتن را بدانند؟

زندگی سرشار شده از ای کاشها و اگرها ، و اما همه اینها از چشمه خواستن و عشق که حقیقت وجودی انسان است خروش میکند و می جوشد...

زندگی را بی بازگشت می خوانند ، از این بی باز گشت گفته اند کز برایش باید از جان هم گذشت...

پس چرا این بی بازگشت سرشار از ای کاشها و اگرهاست؟

وقتی روی ساحل آرام در حال تماشای فرو رفتن خورشید داغ سرخ شده به دل دریای بی کران و سرد هستی، ناگهان تو دلت می گی کاش آدمها معنای دوستت دارم رو خوب میفهمیدند...

پیش خودت میگی اگر آدمها میدونستند وقتی از عشق حرف میزنند ، چقدر زیبا میشوند ...

تو تنهاییت که بغض گلوتو گرفته میگی ای کاش حس دل تنگیو اونی که برات دلش تنگ شده خوب میفهمید...

همونجا یادت میافته اگر واقعا آدمها به احساس پاک پی میبردند...

وقت خواب به خودت میگی بذار یکم  به امروزم فکر کنمو پیش خودت میگی کاش امروز...

در همون حین میگی اگر امروز بهش گفته بودی که ...

ای کاشها تو ذهنت نقش می بندنو ادامه میدیو پیش خودت میگی ای کاش میدونست که چقدر...

وقتی با اگر بخوای حرفهای دلت رو بزنی میگی که اگر بدونه که ...

راستی ای کاش آدمها قدر همو،قدر باهم بودنو،قدر دوستت دارم گفتنها رو،قدر عاشق شدنو،قدر عاشق بودنو،مفهوم علاقمندیو و از خود گذشتگی رو میدونستند...

اگر آدمها میفهمیدند معنی واژه دلم برات تنگ شده یعنی چی!

اگر آدمها میدونستند که احساس و حقیقت اون، که از دل میاد چه چیزی رو همراه داره...!

اگر آدمها میدونستند که دل را نباید شکست...!

اگر آدمها فراموش نمیکردند که نباید همدگرو فراموش کنند...!

اصلا ای کاش آدمها آدم بودن را فراموش نمیکردند و اگر آدمها آدم بودن را فراموش نمیکردند...!

آیا باز هم از کلمه ای کاش و اگر باز هم استفاده میشد؟

سرشار از دل تنگی همچون این دست نوشته

از دستونشته های Hesam7E7

+ تاريخ یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 14:59 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

سرد بود و برف آروم آروم زمین رو سپید پوش میکرد،اینقدر واسه دیدنش عجله داشتم حواسم نبود   کاپشن بپوشم با همون بلوزم رفتم بیرون،

زمین لیز بود و ترافیک هم سنگین،پول راننده تاکسی رو دادم و ترجیحا پیاده راه افتادم،برف میومود، ماشینا تو راهبندون گیر کرده بودنو منم روی زمین لیز میدوئیدم،چندبار هم خوردم زمین و لباسم کثیف شد اما اینقدر شوق دیدار داشتم که توجهی نکردم فقط می خواستم زودتر برسم،

در حین دویدن صدای اس ام اس از گوشیمو شنیدم،نوشته بود من یکم دیر میام چون ترافیکه،منم نوشتم ok و به راهم ادامه دادم،یکم از سرعتمو کم کردم که نفس تاره کنم،یکی از کنارم رد شد و گفت هوا بس نا جوانمردانه سرد است،خندم گرفت،تا اون روز خیلی این جمله اخوان ثالث رو شنیده بودم اما مفهومش رو نمیفهمیدم،یه بار که از بابا پرسیدم گفت هر کس برای خودش یه جور این جمله رو تعبیر میکنه،

خلاصه من که اصلا سردم نبود،اینقدر شوق داشتم که شاید اگر بلوزمو  هم در میاوردم باز سردم نمیشد،بالاخره رسیدم به محل قرار،نیومده بود،خوب خودش گفته بود که دیر میرسه،پس تقصیر خودمه که زود اومدم،دم در کافی شاپ ایستادم تا بیاد،برف هم شدید تر شده بود،ماشینا هم که دیگه نا امید بودن از حرکت،1ساعتی ایستادم تا بالاخره.........................................

تو دبیرستان یه شعری تو کتاب ادبیات بود که این مفهوم رو میرسوند که یه لحظه دیدار به

 تمام سختیهای فراغ ارزش داره،اون لحظه اصلا انگار نه انگار که 1 ساعت زیر برف ایستاده بودم،فقط دلم میخواست زودتر کنارش بنشینم و تو چشماش نگاه کنم،

رفتیم تو کافی شاپ،نفهمیدم چی سفارش دادیم چون دلم نمی خواست وقت و از دست بدم برای دیدنش،مخصوصا که...،

بهش گفتم خیلی دلم برات تنگ شده بود،جواب داد خیلی نمیتونم پیشت بمونم،

گفتم سردت که نیست، جواب داد اگه میدونستم اینقدر ترافیک میشه امکان نداشت پامو از خونه بیرون بذارم،

گفتم مهم اینه که الان پیش هم هستیم حتی اگر خیلی طول کشید تا برسیم اینجا،جواب داد کلی کار دارم پس چرا سفارشو نمیاره،

بهش گفتم دوست دارم هیچی نگمو فقط تو حرف بزنی آخه......

که سفارش رو آوردنو گفت زود بخور که دیرم شده،

گفتم دوست دارم نگاهت کنم،جواب داد زیاد احساساتی نشو،

گفتم خیلی حرف دارم باهات ،گفت بعدا برام ایمیل کن،

پنجره های کافی شاپ رو بخار گرفته بود و هیچی از اونور شیشه ها پیدا نبود،

از یه طرف دوست داشتم باهاش حرف بزنم از یه طرف دلم میخواست تو چشماش نکاه کنم و هیچی نگم،اما خوب دیگه...،

اون لحظه ای که خیلی ازش میترسیدم فرا رسیده بود،لحظه تلخ جدایی،

آره اون روز آخرین روز دیدار ما بود و اون میخواست بره،برای همیشه،

خوب خودش گفته بود ممکن به روزی واسه همیشه منو بذاره بره حتی اگه خیلی دوسم داشته باشه،

تو اون روز برفی کم کم ابرهای باران زای چشم من باید آسمون دلمو فرا میگرفتن،

به ساعتش نگاه کرد،

گفتم فقط 5 دقیقه،جواب داد نه خیلی زیاده من دیرم شده،

گفتم بذار برای آخرین بار برات شرح بدم که چقدر دوست داشتمو دارمو خواهم داشت،جواب داد دیگه الان وقت این حرفها نیست،

گفتم واسه همیشه این عشق تو دلم میمونه،گفت برو دنبال زندگیتو عشقو با یکی دیگه تجربه کن،

گفتم مگه چندتا دل دارم؟جواب داد نمیخوای پاشی؟

غرورمو زیر پام له کردمو گفتم بمون،جواب داد من قبلا بهت گفته بودم که شاید...،

گفتم برای آخرین بار فقط بذار بگم که...، وسط حرفم گفت دیرم شده برای همیشه خداحافظ

و من نا خداگاه مفهوم هوا بس نا جوانمردانه سرد است رو فهمیدمو به خودم لرزیدم

 از دستنوشته های

Hesam7e7

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:0 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________


روي از كنج ديوار برگردان

سوي آيينه بنگر

آن اربابي را كه منتظرش هستي تا دستت را بگيرد و به سرزمين آرزوها ببرد

آن سوار قهرمان كه تو را تا سرزمين وعده‌ها هادي باشد

از پس كنج ديوار نخواهد آمد

سوي آيينه بنگر

چشم از ديوار بلند بردار اما آنرا فرو نريز

ديده بگشا و به دور دست پشت ديوار دل نبند

از افق پشت ديوار هيچ قهرمان عاشق پيشه‌اي نخواهد آمد

نپندار كه هرچه دورتر باشد دوست دار تر است

سوي آيينه بنگر

آنكه دوست دار تر است در همين نزديكيست

آنرا كه در رويا ميابي در آيينه جستجو كن

آن كه اميد داري دستت را بگيرد

در آيينه بين نه در جايي كه زمين و آسمان به هم پيوند مي‌خورند

خود باش كه اين تويي كه ميتواني تو را نجات دهي

خود باش كه اين تو هستي كه تو را از بلنديهاي يخ زده زمستاني عبور مي‌دهي

سوي آيينه بنگر

كه اين تنها تو هستي كه بي‌ريا به تو لبخند مي‌زني

تو را ببين كه اين تو هستي كه از غم تو دلسوزي مي‌كني

رو از كنج ديوار برگردان و سوي آيينه بنگر

سوي آيينه بنگر

نگاه شيرين تو را بين كه از ديدن تو فرهاد گونه خوشحال مي‌شود

تو را پيدا كن چون هيچ چيز و هيچ كس جز تو نميتواند تو را قهرمان داستانهاي عاشقانه كند

تو باش تا كه تو، تو را رها سازد از هر حصاري

پس

 رو از كنج ديوار برگردان و سوي آيينه بنگر

 

HESAM7E7

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:54 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

                   

 

 مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

 

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

 

 

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

 

 

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

 

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

 

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

 

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

  

 

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است همانند بقيه مردم!!!

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:4 نويسنده حسام |

________________ نوشته های من______________________